X
تبلیغات
رایتل

معامله زندگی...

سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 08:53 ب.ظ

من با همه مردم دنیا فرق دارم.یه فرق که کل یه زندگی رو می تونه عوض کنه.یه فرق که هرکی برای داشتنش جون میده.من برنده ی یه معامله شدم.یه معامله از اون خوباش.من خودم انتخاب کردم کی باشم.من پدر مادرم رو انتخاب کردم.من به همه رو دست زدم.

 

من انتخاب کردم که تو هر دوره ای با کی دوست باشم.دوستام نمی دونن ولی من از قبل می شناختمشون.نه از قیافشون.از روحشون.

 

من با خدا یه معامله کردم.یه قرارداد بستم.یادم نیست چی بهش دادم.مهم نیست.وقتی خودم باشم اونم راضیه و من دارم به شرطم عمل می کنم.

 

مهم اینه من یادمه کی رو انتخاب کردم.اول از دوستام میگم.اون موقع من دوستامو به اسمی شناختم که حق ندارم به اون اسم صداشون کنمواز یه سری اسم استفاده می کنم.اونایی که مربوط به دوره ی گذشته هستن رو نمی گم.مال فردا رو هم به خودم یاد آوری نمی کنم که بعدا کمی ذوق کنم.

یکیشون رو به اسم کیارس صدا می کنم.از اون بچه پر رو ها که خیلی دوستش دارم.اهل سرعت و پایه هرچی که دوستاش توشن هست.یکیشون رو می گم بردیا.مثل خودم دستی تو شعر داره،سلیقشم خوب یا بد عین خودمه.

من یه حدس در مورد قیمت دانسته هام زده بودم.من نباید دوست صمیمی داشته باشم.

حالا در مورد خانوادم،من وارد زندگی چند نفر شدم تا تصمیم گرفتم کجا باشم.داستان زندگی عین نمایشنامه است.هم یه سری چیز داره که آگاهت می کنه هم یه سری چیز ها رو پشت کلمات قایم می کنه.من یه خونه ی ساده رو انتفاب کردم.چون اونجا ازش صدای موسیقی میومد.چون اونجا می فهمیدم که چطور راحت تغییر کنم.چون اونجا انواع سلیقه ها وجود داشت.چون یاد می گرفتم چطور بین دوست داشتن و عاشق شدن فرق بذارم.اونجا خونه ی یه معلم میانسال و یه کارمند ساده بود.من اونجا بی آلایش می شدم.زیر یه فشار موافق با جهتم می رفتم پس محدود نمی شدم.

اونجا فقط چند نفر بهم بی توجهی می کنن.ولی فقط فقط کار یکیشون برام مهم جلوه می کرد.

اونجا من کتابخوون می شدم.اونجا می می فهمیدم معنی اسم واقعیم چیه.اونجا یاد می گرفتم که چطور بدون انتظار جواب کسی رو بی نیاز از عشق دوست داشته باشم.این چیزیه که ارزش همه چیز رو داره.

من انتخاب کردم عاشق پاییز باشم.عاشق راه رفتن زیر باروون باشم.دوست داشته باشم تنها هر جا که دلم می خواد برم.

من انتخاب کردم یه پروانه اطرافم باشه.اگه بی توجه دورم باشه از پر زدنش لذت ببرم.اگه هم بهم توجه کرد و رو دستم نشست با نوازش بالش.

 

فقط کاشکی می دونستم آخرش چی میشه.یعنی اگه می تونستم ،می تونستم یه مرگ با شکوه برا خودم می نوشتم.البته......

دیگه بسه.من الان دارم از بالای ابر ها میبینم دوستام چی میکنن ولی هنوز نمی دونم این ابرها یه بارون لطیف میزنن یا یه طوفان میشن.دفعه ی بعد که خواستم به دنیا بیام رو این هم معامله می کنم.کسی میاد به خاطر من همچین معامله ای کنه؟اصلا کی می تونه؟

                                    فقط یه نفر می تونه....حالا میلش می کشه یا نه!؟......

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo