X
تبلیغات
رایتل

افسوس بر روحم

چهارشنبه 8 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 07:10 ب.ظ

اگر دیدی درون کوچه ی خاکی به سان یک مرد آفتابی 

همان مردی که درگاه خانه ی جنون هایش 

به مانند یک طاق باستانی بر آسمان بسته 

همان که ابر خاکستری رنگ را به پاییز افکارش گریان کرده 

اگر دیدی همین مرد ساده بر درختی اشک ریزان تکیه کرده 

اگر دیدی به یادگاری ز سنگ باستانی سجده کرده 

گمان کردی ز رسم تلخ ایامش عاشق شده و گریه کرده 

بدان او را به فکر ساده ات خندان کردی 

لبخند ساده ی گوشه ی لبانش را تلخ کردی 

ای روزگار ببنین که چه جفا هایی که به من نکردی 

منم آن مرد جاودان فصل پاییزم 

حال به رسم تلخ بازندگی هایم زیر باران برگ ریزم 

اگر حتی به دست سرخ زیبایت ز پوزش ها پاییز را باراندی 

بدان بر چشم کور من این دست خونین است 

نمی خواهم ز درد اندوهت خراشانم طفلک روحم 

که جای سوزناک چنگت ،هنوز داغ است بر سازم 

برو ای آخرین‌‌ درد هایم، رهایم کن 

که این پوسیده جسم باستانی همان زندان روح تابناکم 

دگر از بهر زخم هایت ز زخمی نو تحمل نمی دارد 

اگر خواهی این ابله دو باره بر نوازش سوزناک روحت خود را بیازارد 

اگر می خواهی ز یادت هنور زخم هایم را بسوزانی 

دگر از بهر من جاری نباش که من را به خود دوختی 

اگر در جان من توانی بر گسستن بود ،می گریختم 

دریغا که آخرین جانم را بر فریاد نام تلخ و زیبایت حدر دادم 

 

اگه خوب نشده خودتون ببخشید همین الان تو کافی نت گفتم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo