X
تبلیغات
رایتل

ساعت

سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:20 ب.ظ

تمام در ها

همه ی آن پنجره های بی شیشه را گشودم

در برابر نوایی از جنس آخرین پرتوی صبحگاهی

بی خواب ماندم

چشمانم مات ، بی حالت

دستانم خالی و بی ثمر ماندند

گریزان هستم از خود مثل دیگران

روز خوبی است برای مردن و رفتن

اما شاید شادم،نمی دانم چرا غمی ندارم

ساعت بی عقربه رها مانده

مثل من بیخیال از رفتن ها

فقط امید دارم به گشایش ها و آمدن ها

از ترس زنگ آن منفور تمام راه را بیدارم

وقتی مردم، پشت آن را دیدم

پشت ساعت جای یک قلب کوچک خالی بود



سلام دوستان.من تو موقعیت بدی قرار گرفتم و شرمنده ی همه ی شما ها شدم.درسام بهم اجازه نمیده بیشتر از این درگیر باشم.با اجازه ی همگی این آخرین پستیه که تا تعطیلاتم میدم.از همه ی دوستای عزیزم که باعث ناراحتیشون شدم عذر می خوام.بهتون بازم سر میزنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo