X
تبلیغات
رایتل

خانه و پنجره و حسرت کمی نور ملایم

چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 04:05 ب.ظ

وای که امروز من چه شبی خواهد شد

نمیدانی اگر با ستاره باشم چه خواهد شد

اگر دست در دست،قدم هایم میان جفت پاهایش

اگر چشم در چشم،به دنبال عطر شبانگاهی

اگر در این خط جز درد چیزی نیست

اگر خانه ام در جز به کلیدی از سادگی ها راه ندارد

در این سرمنزل که جز سایه،جز ابهام و تردید

اگر در سرزمین هزاران رنگ،زیر ریزش باران نور صبحگاهی

فریاد زدم

وای بر سرزمینم،خانه و جانم،دنیایم ویران است

وای بر مردم،که سنگ و سگ را به رویم باز کردند

وای بر روحم،عریان و زجر دیده شیون می کند

ای آدم ها به خود آیید ز هر سو می رسد آوای فریادی

به یاد آورید ما بودیم خنیانگر افسانه ی شبانگاهی

حال که حتی مرغ شبخوان می دریغد از ما آوازی

ای مردم منم آن طفل مسکین دیروز و مردتنهای امروزی

دیگر خانه ام به روی نور حتی پنجره ای ندارد

دیگر حتی دیوار خانه ام موش ندارد

که داستان گریه هایم را بشنود گوشی

ز تو میپرسم ای مردتنها،ای بانوی گریان!در چه حالی

یا سر به سنگ میکوبی یا رد اشک را ز گونه می ربایی

در این چند خط جز درد و مرگ اثر نمی یابی

اما بدان

از پس هرزندگی مرگ است،تو روزی نا امید خواهی شد

اما

پس از مرگ نیز تولدی خواهد بود،پرتوی امید از میان نا امیدی می درخشد

برگ نو بر پایه ی درخت خشک خوب میروید

هنوز اگر امید داری به این خاکستر تیره فوتی کن

می دانم نا امیدم نخواهی کرد

می دانم که با دیدن رنگ شعله تو نیز امیدوار خواهی شد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo