X
تبلیغات
رایتل

به خواب زمستانی رفتم بیداری یافتم زمستان را...

دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 12:00 ق.ظ

درد مرگ و رنگ ها از ورای اواز وداع و نیرنگ ها

می زنند برگ ریزان از پس پرده فریاد ها

زنگ مرگ و زندگی می زند بر دیوار مدرسه دنگ دنگ

سر بلندی می کنند تا اسمان مرد و زن ، برگ و مرگ

جیغ کبوتر های می آلود بر پایه های چراغ های نفتی

صبح ساده پرزنان در ابر آلود آسمان بارانی

ابر و باد و سبز سرد روی گرد و برگ آسمانی

جمله ای هستم بی مفهوم ،از تار و پودم کیش و مات

صدای خاکستری و رنگ شیرین ، گمراه بودم از صفات

آب جاری ، جاده ی سربالایی را یخزده می پیماید

رقص لغات سپید ، مثل لبخند و گریه های بچه رنگ می بازد

پنجره ای بودم بی شیشه رها از زمان و مکان

زخم ها و نقص ها کم دارم تا برسم به کمال

جریان نقره فام رویا ها و کابوس هایم میان امیال و نفس هایم

که ریشه زدند بر نوک رنگارنگ شاخه گل هایم

برگ های خشکیده ، چسپیده به درختان ، لرزان به یک نسیم

مست و داغ و ساز آلود می خوانم در گوش لالایی

شاید آرام آرام از خواب خرگوشی بیاید صدایی

مزرع و گندم و عرق و مترسک ها می کنند نور اندود ذهنم را

کوه و سنگ و مار و شیر کوهی می بخشند درد دستم را

کتاب و منظر و درخت و دستش می کنند نوازش چشمم را

خانه و جاده و آب و باد می کنند یاد و آواز پایم را

مام و باب و داد و خواه،رست و رفت و یافت و کاشت

راه و گاه و رنگ و مرگ،آمد و داد و خواست آنگاه سکوت

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo