X
تبلیغات
رایتل

داستان

یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 08:08 ب.ظ

امروز فکر جالبی به ذهنم زد.من همیشه یه عوضی ناشکر بودم.از چیزی که هستم راضی نیستم.بهتر می خوام.همیشه کم دارم.شاید بتونم خودمو بلاخره راضی کنم.راه پستیه ولی می خوام این کار بکنم.روی شونه هام دو تا فرشته دارن می جنگن.به درک.بزار برن دنباله نخود سیاه.می خوام گذشته بابام و مامانمو عوض کنم.میخوام و می تونم.حتی اگه به قیمت نا وجودی خودم بشه.اگه درست نشد به درک همه بمیرن برام مهم نیست.بقیه همون قدر مهمن که من براشون مهمم یعنی هیچی.ولی آخرش راضی شدم قبلش صدقه بدم.به یه پیری چند تومن پوا دادم ولی یه جوری نگام کرد که موندم توش.همیشه می گفتم می خوام و می تونم.چون می خواستم،تونستم.اول انگار چت کردم.مخم یخ کرده بود.من 30 سال عقب اومده بودم!

 

اول فکر کردم چیز میزی خوردم یا کشیدم ولی به خودم خندیدم.با این خنده همه چی واقعی شده بود.....لعنت!من ظاهرم کمی عوض شده بود.

برا اولین بار واقعیت منو بیشتر از عرق مست کرده بود.بازم چرت گفتم.متنفرم از این جور کنایه ها.بی خیال....سکه انداختم اول مامان یا بابا.بابا اومد.رفتم خونه قدیم.من نه آقاجونم رو دیدیم نه ننم رو.نمی خاستم ببینمشون.نه! عوضی نگیر.من تحملش رو نداشتم.شرم می کردم که با چیزی که هستم دیدنم چشمای پاکشون رو کدر کنه. بابام رو دیدم.سریع باید یه نقشه می کشیدم. بش گفتم از رفیقای یکی از دوستاشم.سریع تحویل گرفت.اولین کار ترک سیگار!تا خواست بکشه نزاشتم گفتم اله...بله...قبول کرد.یه مدت با هم بودیم.با جوونی های عمو و بابام خیلی حال کردم.می دونم اونا هم همین طور.حالا کارش!بردمش تو نیشکر هفتپه.چون کمی درس خونده بودم ادا بلدا رودر اوردم.گرفت.بندش کردم به اونجا.دیگه کافی بود.تغییرای کوچیک تو آینده بزرگ می شن.اینو همیشه می دونستم.حالا مامان.هه هه هه! این یکی دیوونگی محض بود که وارد زندگی مامانم بشم.باید رو داداشاش غیر مستقیم کار می کردم.با دایی محمودم رفیق شدم.مشکل من تو آینده مربوط به چیزی می شد که نمی خوام بگم.مربوط به چیزایی که هیچ کی نمیگه.که این که ضایس یا شرمم میگیره.نگوه.یه کوچیکش مربوط به اختلاف سنی زیاد این دوتاس.کاری کردم که زودتر ازدواج کنن اونم از راه داییم.من دیروزمرو بردم.خونوادم خوشبخت میشن.فردا رو قشنگ دیدم.برگشتم.با شک و لرز.تغییری نکرده بودم.شکه شدم.باید تغییر می کردم.رفتم خونه.نه!نه نه نه نه!

همه چی همون بود که بود.چرا!؟نفس عمیق کشیم.باید می دونستم چرا.رفتم سراغ بابام.از اون رفیق قدیمیش گفتم.از شک با لرز بهم نگاه کرد.ازم با داد پرسید از کجا می دونم.گفتم فقط جوابم رو بده.رو دسته مبل نشست.گفت:

حالا دیگه قیافشم یادم نمیاد.وقتی اون یهو غیبش زد منو رضا شکه شدیم.از ناراحتی دوباره سیگار کشیدم.وقتی اون رفت هفتپه فهمید یه جای کار می لنگه.منم از بس از سوالاشون عاصی شدم رفتم تو آموزش پرورش معلم شدم.

من رفتم در رو به رو خودم بستم وبابام فکرمی کرد من از اون مرد متنفرم.راست می گفت من از خودم متنفرم.هنوز مامان بابام 10 سال اختلاف داشتن.رفتم سر شناسنامه ها.اون عدد لعنتی رو دیدم.جلوی چشمم جوهر رقصید و عوض شد.اول 15 بود بعد شد 10.من از سر کله خری بی دقت بودم.

رفتم تو دست شویی در رو قفل کردم.یه تیغ دستم بود.اخرین چیزایی که فهمیدم این بود:

من امروز رفتم دیروز که فردا رو بسازم.به دیروز که رسیدم پام به آجر امروز گیر کرد روی بچه ی فردا افتادم اونو کشتم!

فقط فهمیدم یکی محکم به در میزنه با جیغ داره هی میگه تیغ......چه خنده دار!

امیر راهدار 22/6/88



پی نوشت:سلام به همگی! این یه شروعه ولی می خوام بدونید که همه ی چیزیایی که می نویسم حتی خودم هم بهشون باور ندارم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo