X
تبلیغات
رایتل

درد دل...

شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:43 ب.ظ

سلام به همگی.یکم سنت شکنی کردم.امروز صبح یه سر دانشگاه زدم که با شریکم(!) در مورد پروژه درس اندازه گیری الکتریکی صحبت کنم.خدا رو شکر جمعو جور شد.بعدش طبق معمول تو شبکه چرخ می زدم که ییهو سینا.ح و حمید.ا (هه هه هه مثل کلاه بردارا) از نا کجا رو سرم خراب شدن.کمی که حرف زدیم(در مورد ترم بعدو کلاس متلب و ...)بهم گفتن که چرا فقط شعر پست می کنم اونم از یه سبک.دیدم راست می گن.حالا که خونم دارم فکر می کنم در مورد چی بنویسم.هی تو سرم می زنم که یه ایده ای به ذهنم بزنه.یکی نیست بم بگه برو پی کارت بچه سر ظهر زده به سرت!

الان مثلا دارم چیزایی که تو ذهنمه رو بیرون می ریزم ولی نمی خوام حال مردم رو بهم بزنم روزشون رو باطل کنم.پس شروع می کنم به راست گفتن:



راستش کمی دلگیرم...از بعضی دوستام...بخاطر تفکراتشون در موردم...بخاطر اینکه باعث شدن تو این چند ماه ذهنم کمی از قالب بچگیش بیرون بیاد...من بچگیمو دوست دارم...این طوری راحت تر بودم...یه سری هم نامردی کردن پشت سرم یه چیزایی گفتن که بماند...همه اینها باعث تغییر شد.

شاید این تغییر خوب نتیجه بده شایدم بد.من سن زیادی ندارم.تازه وارد ۲۰ شدم.ولی جدیداْ یه چیزایی یاد گرفتم که به نفعم تموم شد:



دوست داشتن این نیست که کسی رو وابسته ی خودت کنی



توضیح میدم...اگه کسی رو دوست داری همیشه بهترین راه این نیست که اونو محدود به خودت کنی.انسان باید به خودش ایمان داسته باشه.ولی این ایمان ربطی به این وضعیت نداره.بعضی موقع ها باید بکشی کنار.از صندلی کناری راننده بیا صندلی عقب.این باور رو داشته باش که اونجا جای بیشتری برای تلپ شدن هست.دوست داشتن همراه بخششه.اینو همه ته قلبشون می دونن ولی خیلی ها فراموش می کنن که شاید اول باید از خودت بگذری و ببخشی تا یه وجود دائمی بشی.من این اواخر سوختم ولی هیچکس نمیدونه و نمی تونه حدس بزنه چرا.دوستام هم با حدس زدن وقتشون رو تلف می کنن.من تو عمرم هیچوقت دوست صمیمی نداشتم.حالا به نفعم شد.

بعضی از نزیکام فکر می کنن منو میشناسن.چند تا سوال دارم ازشون:



جز اسم من و فامیلم کمی در مورد گذشتم اصلیتم و امثال اینا از من چی می دونی؟



هرکی ادعا می کنه کمی بیشتر در موردم می دونه خالی بنده.پس چطور نشناخته میگی من اینطور و اونطورم؟یا حتی به من اعتماد می کنی؟

خوشبختانه من تو این سن یه سری شانس اوردم یکیش این که هنوز تحمل بغییرات بزرگ رو دارم.من تغییر کردم.یه تغییر بزرگ اما اگه نمی گفتم جز خدا هیچکی نمی فهمید.



برگردیم به همون دوست داشتن. 


دوست داشتن با عاشق بودن فرق می کنه.


هنر انسان تو این نیست که سریع عاشق بشه یا والدینش رو دوست داشته باشه.هنر ما تو اینه که وقتی عقلمون سرجاش اومد با انتخاب خودمون دوست داشته باشیم.دوست داشتن ورای عاشق شدن.



من به قول رومی ها از عشق ونوسی(آفرودیت) حرف نمی زنم.دارم از حل شدن در عشق نامیرا میگم.



اخه ای انسان...تو می تونی با زندگیه خودت بازی کنی با این که اجازه نداری ولی چرا با زندگی یکی دیگه که نه می تونی و نه اجازه داری بازی می کنی؟



من تنها شاهد دست بسته ی جریانی هستم که جز با دست و دهان بسته و چشم اشک ریز نمی تونم کاری کنم.


اونی که باید بشنوه دستای نوازشگر دور صورتش روی گوشش رو گرفته...

اونی که باید ببینه نگاهش فقط به صورتش محدوده...



من از قبل با حماقتم این بازی رو باختم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo