X
تبلیغات
رایتل

مرد دریا

چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 12:34 ب.ظ

من آرزو می کردم مرد دریا باشم

از ورای زندگی های اطرافم، طلقِ رنگین باشم

با نمودی از قیامِ آواز ها، از درون ژرفای امواجِ بلورآمیز

همراه با پرِ بال های مرغان دریایی در رویای رستاخیز

مست و می آلود ،قربانی قربانگاه عشقِ دریا باشم

من آرزو می کردم آقای شبِ مهتابی باشم

در کشاکشِ اُفت و خیزِ دریا، دست در دست،درگیر باشم

جزرِ خود را به مدِّ رویای رنگینم،افسانه وار، بازپس گیرم

دست در دستِ خواهرانم،ستارگانِ چشمکزن،

همرَه تلألوی خود در دریای نقره فامِ رویاها به شکل لشکر شبرنگ

به جنگ می پرداختم با خورشید،این پادشاه باستانی،ارباب روز های تابستانی

تا تاریخِ خود سازم که زنم رنگِ شب به جامه ی آسمان تا راحت بیارامد

تا عبادت را به آرامش به وقتِ شب بپردازم در اثر تنهایی

سوار بر اسب یکه تازِ نقره فامم به شب  جلا بخشم

آرزو می کردم از ورای این سادگی ها نقشی می بستم رنگارنگ 

از ورای این نقش ها از امید به رویای ناب خود می گفتم

دست در دست یگانه مردمانِ رویایی، قصر مهتاب می سازم

من آرزو می کردم مرد تکه سنگی باشم

به پرتاب پاره های قلب شبتاب ولی سختم

آرامشی بخشم برکه ی موج آلود رویای تنهایی

این بار دیگر از دریغ و افسوس نمی گویم

با عزمِ جزم از یگانه مهتابِ خندان می گویم

دست در دست او با چشمانِ بسته می بینم شاید

شاید ترسِ ما از تاریکی،از دنیای بی آفتابِ زرنگار ریزد

در نهایت یک چیز را خوب میفهمم از انتها و اعماق وجودم

یک مرد با رویایش زنده است تا قیامت به پا خیزد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo